خانه / خاطرات شهدا / داستان ها و خاطراتی از شهید عباس بابایی (به مناسبت تولد ایشان) | بخش پنج
dakhashbababpang-comp

داستان ها و خاطراتی از شهید عباس بابایی (به مناسبت تولد ایشان) | بخش پنج

در چهاردهم آذر سال ۱۳۲۹ بود که ایشان دیده به جهان گشودند. حال به مناسبت سالروز تولد ایشان، ۲۵ خاطره از ایشان را در ۵ بخش برای شما قرار می دهیم که خواندنشان خالی از لطف نخواهد بود.

۲۱- ناشناس آمد و ناشناس رفت

ر مراسم چهلم شهادت تیمسار بابایی در میان ازدحام سوگواران ، مرد میان سالی با کلاه نمدی و شلوار گشاد که معلوم بود از اطراف اصفهان است بر مزار عباس خاک بر سر می ریخت و به شدت گریه می کرد. گریه اش دل هر بیننده ای را به درد می آورد .آرام به او نزدیک شدم و با بغضی که درگلو داشتم پرسیدم :

پدر جان این شهید با شما چه نسبتی دارد؟

مرد گفت: من اهل روستای ده زیار هستم .اهالی روستای ما قبل از اینکه شهید بابایی به آنجا بیاید از هر نظر در تگنا بودند . ما نمی دانستیم که او چه کاره است ؛ چون همیشه با لباس بسیجی می آمد . او برای ما حمام ، مدرسه و حتی غسالخانه ساخت . همیشه هر کس گرفتاری داشت برایش حل میکرد. همه اهالی او را دوست داشتند . هروقت پیدایش می شد همه با شادی می گفتند : اوس عباس آمد .

او یاور بیچاره ها بود . تا اینکه مدتی گذشت وپیدایش نشد گویا رفته بودتهران . روزی آمدم اصفهان ، عکس هایش را روی دیوار دیدم . مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم : اودوست من است .

گفتند: پدر جان ، می دانی او چه کاره است ؟ گفتم: او همیشه به ما کمک می کرد. گفتند: اوتیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی بود.

گفتم: اوهمیشه می آمد برای ما کارگری می کرد . دلم از اینکه اوناشناس آمد و ناشناس رفت آتش گرفته بود.

۲۲- خاطرات هم رزمان شهید عباس بابایی

در عملیاتی که به اتفاق شهید عباس بابایی در جزیره مجنون بودیم مزدوران بعثی اقدام به بمباران شیمیایی کردند . تعداد زیادی از رزمندگان ما مورد اصابت بمبهای شیمیایی قرار گرفته بودند . من به اتفاق شهید بابایی اقدام به تخلیه برادران مجروح به پشت جبهه کردیم . د رآن حال و هوا دو نفر بسیجی را مشاهده کردیم که داخل گل و لای بودند و لحظات آخر عمر خود را می گذراندند . شهید بابایی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود یکی از این رزمنده ها را در آغوش گرفت و بوسید و دستی به سروروی خود کشی و صلوات فرستاد .

من به این کار او اعتراض کردم و گفتم : مگر نمی بینید که اینها شیمیایی شده اند و نباید آنها را لمس کرد؟

ایشان به من گفت: « پسر جان ! تو نمی دانی ، اینها تبرک است ؟ نمی بینی از چهره این بسیجی ها چه طور نور میبارد ؟ خوشا به حالش که شهید شد. آنگاه دستهایش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : خدایا مرا بپذیر .

۲۳- لباس های شسته شده

زمانیکه در قرار گاه رعد بودیم ، گاهی بچه ها هنگام رفتن به حمام لباس های چرک خود را کنار حمام می گذاشتند تا بعداً بشویند . بارها پیش آمده بود که وقتی برای شستن لباس هایشان رفته بودند آنها را شسته و پهن شده می یافتند و با تعجب از اینکه چه کسی این کار را انجام داده در شگفت می ماندند .

سرانجام یک روز معما حل شد وشخصی خبرآورد آن کسی که به دنبالش می بودید کسی جز تیمسار بابایی ، فرمانده قرار گاه نیست . از آن پس بچه ها از بیم آنکه مبادا زحمت شستن لباسهایشان بر دوش جناب بابایی بیفتد یا آنها را پنهان می کردند یا زود می شستند و دیگر لباس چرک در حمام وجود نداشت .

۲۴- چرا عباس فرمانده نشد؟

در سال ۱۳۶۵ مسئولیت دفتر هماهنگی ارتباطات قرارگاه رعد ((امیدیه)) را به عهده داشتم و سرهنگ غلامی نیز جانشین شهید ستاری۱ در قرارگاه بود. یک روز جناب غلامی با من تماس گرفتند و گفتند:

– عباس بابایی کجاست؟

گفتم: اگر کاری دارید بگویم با شما تماس بگیرند؟

گفت: نه. فقط از طرف من به او تبریک بگوئید.
من مطلع بودم که قرار است فرمانده نیروی هوایی عوض شود لذا از طرز صحبت ایشان فهمیدم که بابایی فرمانده شده. در آن موقع شهید بابایی به قزوین رفته بود. به ایشان زنگ زدم تا هم تبریکی گفته باشم و هم از صحت و سقم قضیه آگاه شوم. وقتی شهید بابایی گوشی را برداشت به خاطر رعایت مسائل حفاظتی به صورت مختصر و رمزی گفتم:

– شنیدم شما آره؟
او منظور مرا فهمید ولی نمی دانست چه کسی موضوع را به من گفته. در جوابم گفتند:

نه بَبَم جان همان که به تو گفته خودش آره!

ایشان فکر کرده بودند شهید ستاری گفته است. پنج دقیقه بعد شهید ستاری زنگ زد و گفت:

– عباس کجاست؟
پاسخ دادم: اگر شما دفتر هستید بگویم زنگ بزند.
گفت: نه می خواستم به ایشان تبریک بگویم.
گفتم: شنیدم شما آره. در واقع باید به شما تبریک گفت.
ایشان گفتند: خیر ریاست جمهوری حکم بابایی را امضا کرده. فقط مانده حضرت امام امضا کنند.
با توجه به اینکه می دانستم بابایی نمی خواهد فرمانده شود بلافاصله به قزوینن زنگ زدم و به ایشان گفتم:
– کار دارد از کار می گذرد. فرماندهی را به نامت نوشتند! کارهایش تمام شده فقط مانده امام امضا کنند.

ده دقیقه بعد دوباره برای کاری به قزوین زنگ زدم. امام بابایی نبود. گفتند به تهران رفته فهمیدم ایشان برای فراهم ساختن زمینه فرماندهی شهید ستاری  رفته است.

بابایی همیشه در صحبت هایش می گفت: در این شرایط حساس تنها سرهنگ ستاری از  عهده این وظیفه خطیر (فرماندهی نیروی هوایی) برمی آید.

به این ترتیب شهید ستاری با درجه سرهنگی به فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و خبر آن از طریق رسانه های جمعی پخش شد. بلافاصله فرمانده یکی از پایگاه های نیروی هوایی به من زنگ زد و از عباس بابایی گله داشت و کی گفت: چرا عباس خودش فرمانده نشد؟ ستاری که خلبان نیست؟

گفتم: نمی دانم ولی موضوع را به سرهنگ بابایی عرض می کنم.

وقتی آن فرمانده خودش با شهید بابایی تماس گرفت. بابایی به وی گفت:

– شما اطلاعات زیادی درباره ستاری ندارید و نمی دانید که در این موقعیت هیچ کس بهتر از او قادر نیست  نیروی هوایی را اداره کند. در ضمن او با هوش سرشاری که دارد می تواند به راحتی فن خلبانی را یاد بگیرد.

۲۵- خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری

سال ۶۱ شهیدبابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه این جواب حزب‌اللهی سرگردی بود که او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می‌لرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، می‌لرزید، که آیا می تواند؟ اما توانست. وقتی بنی‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود.

افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می کردند حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌ای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی اینگونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.

منابع:

سایت شهید آوینی

سایت تبیان

کتاب پرواز تا بی نهایت

همرزمان شهید

کتاب  پاکباز عرصه عشق – یادنامه سرلشکر شهید منصور ستاری

کتاب سروهای سرخ نوشته غلامعلی رجایی

بیانات رهبر در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳

درباره ی miladna

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.